سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

تراژدی خوشبختی

1390/11/07 - 00:39

همان پاییز سرد بود. همان شب های تیره ای که می افتاد به جان خیابانی که در آن ساعت دور، نه از چراغ هایش، نه از آدمهایی که هیچ شباهتی به یکدیگز نداشتند، نه از آن شلوغی بی در و پیکر هیچ خبری نیست. تاریکی است. و هوای مرده ای که روی عبور سرد آب نقش می بندد. و درخت های کهنه پیر، که تمام قصه های این شهر را برای تمام برگ هایشان خوانده اند. برگ هایی که مغرورانه زیر نور ماه تاب می خورند. و دست های تو که انقدر مات و غریب، انقدر خالی و سرد بود. حرف که نمی زد، انقدر نگاه می کرد که دیگر یاد گرفته بودم با چشم هایش سخن بگویم. و درک کنم که دیگر این عادت مرسوم را از یاد برده است. شبیه کمدی های صامت، تئاترهایی که برای همیشه تعطیل شده اند. و سقف نم گرفته ای که هر لحظه امکان دارد روی سر آدمهای خالی و تنهای این حوالی خراب شود. پرده های مخمل بزرگی که بوی ماندگیشان همه جا را می گرفت. و بوی الکل، در ته مانده سیگار هایی که افتاده گوشه زمین. اینها سال هاست که مرده اند. سالهاست که هیچ کس، نیمه شبهای این خیابان را ندیده است. و آدمهاش، در تنهایی بزرگ می شوند. در سکوت عاشق می شوند و در صدای سوزناک چوب پوسیده عشق بازی می کنند. دیگر حتی خیال برهنگی هم نیست. تنها بوی الکل تیز، بوی تریاک مانده بر دیوارها و بوی گرم عطری که مانده بر سینه یک معشوقه بی پروا. شبها، یک اتفاق دیگر است. اینجا جای دیگریست. و صدای قدم های خسته کسی است در تیرگی مدام، که روی رد کوچه های بن بستی که از سال های خیلی دور می آیند، عبور می کند.


Dandelion

1390/11/03 - 10:52

هوا، هوای بی گاه های من نبود. که همین طور پرواز کند بادبادک قرمز رنگ، در تبلوری از نیایش آسمانها و ابرها، و کودکی آرام، به اندازه تمام وسعت ابدی این زندگی، برایت اشتیاق داشته باشد. باد می زند، روی شاخه های مواج درخت های کهنه، و می رسد تا فلزهای کوچک آویزان و صدای بریدن انار می آید. و پخش می شود دانه های سرخ رنگش در کاسه سفید. خیره می شدی در آستانه پنجره چوبی که « ببین، قاصدک! » و قاصدک تاب می خورد، و آرام می گرفت در کنار تو. نمی دانم این همه نورهای مات، این همه خیال ها و وهم ها از کجا می آیند. « کجایی، نیستی؟ » من که بودم؛ این همه حضور بی اختیار تو در تو، این همه نگاه من که دنبال می کند بادبادک سرخ را. « قاصدکم رو ببین! » خورشید آرام دارد از پشت بام های بلند این خیابان آبی و خاکستری می گذرد. این ساعت ها که می شود، رنگ باران تمام سنگفرش ها را پر می کند، گه گاه عبور خیس ماشین هاست که می فهمم هنوز آدمها زندگی می کنند. و پیرمرد سایه هنوز تکیه داده به بلوط پیر. با همان بارانی سیاه بلند. انقدر در سایه اش یکی میشد که هیچ گاه صورتش را ندیده بودم. این ساعت ها که می شود، خیالم آرام نمی گیرد. می پیچد از کنار شاخه ها، تا همان پنجره ای که نورها از آن می تابند. و قاصدک با خیال راحت پرواز می کند. می دانم که عصرها، اینجا می شود همان خیابان قاصدک هایی که حالا دیگر، همه شان را می شناسم. و دو کودک شفاف از این خیابان عبور خواهند کرد. و من خیره می مانم در نگاه بادبادکی که در تمام آسمانها پرواز می کند و بالاتر می رود حتی از ابرها هم و رد رنگیش را برای همیشه به یادگار باقی می گذارد. برای آدمهای این خیابان آبی و خاکستری، که عصرها که می شود، باران می بارد، و بوی عود و باران در هم می پیچند و در تمام اتفاق ها می پیچند. در تمام نگاه های امپرسیونیسمی. و قاصدکی تنها، هنوز کنار پنجره مانده است. بوی قهوه ای سوخته می دهد اینجا. دلم برای دوچرخه سواری که از کنار کافه عبور می کرد، با همان عینک قدیمیش که قاب دایره ای داشت. برای تمام آدمهایی که عکسشان را زده ایم به در و دیوار، و هر روز، عصرها که می شود، از برابر پنجره ها می گذرند، برای جای خالیشان حتی، تنگ می شود. برای صدای تو « شیرین ... شیرین ... »، برای شعرهای حسین، برای چارلی که از عقربه ها آویزان است، برای نورمن دیوانه، « و من زنی تنها، در آستانه فصلی زرد » ... و عقربه ها آرام می گیرند، در امتداد شبی بی پایان، بی آغاز. « حال همه ما خوب است، اما تو باور نکن ... » 

 

+ موسیقی اینجا، چیزی جدا از هویتش نیست.


کبود

1390/11/01 - 22:56

بغض می بارد از چشم هات. شبیه همان مدام های غریبانه که لای دیوراهای شرجی ذهنم می تابد. صدای بارانی که می بارد بر سقف آهنی این طلسم، این بیداد دستهات با تنهایی جسمی که از آوار لحظه هایش، یک شاخه خشکیده باقی مانده است. می دانی چقدر گشتم که این حال و روز من شد. انقدر در به در تمام بیراهه ها و مرگ های تصادفی که هیچ یادم نیست، کجا بودم من. باران گرفته بود باز. هر صبح که می رسیدی از آن همه دردنامه، و صدای حرکت قطاری تلخ، سیاه، که سایه ات را در خیالم فرو می برد. کودکی هراسناک از سایه خودش به امنیت دیوار اتاقش پناه می برد. تلخ است، این تلخ همیشگی ملعون. این بیداد شبانه من، باران گرفته است، انقدری که شده ام بازیچه دست هات، چقدر هوای کرخت اینجا غریبانه و سرد شده است. بغض می بارد از چشم هات. « دوباره بی اختیار شدم، دلم برای هرچی که فکرشو کنی تنگ شده، کجاست حائل حرف هام، کجاست در به در عاشقی که گرفتار سرخوشی افسانه نشده باشه، می ترسم، می ترسم از نفس هات، از این هوای دلگیر سرد، از این صدای مدام که توی گوشم می چرخه، از این بارونی که چقدر وحشی شده این روزها. می ترسم. دستام رو گذاشتم رو گوشم صدام اما در نمیاد. نمی دونم بی قرار چیه، این آشوب، می دونم تا صبح که بیاد همه اش رفته دیگه، می مونه صدای چیک چیک قطره هاش از رو پشت بوم. اما دلم چی میشه؟ که بیای بگی کلاغا تموم دنیای من بشن این روزا، که بگی آسمونش بشه یک دست سفید. مثل چشمای من که به آخر رسیدن، مثل دل آدم برفی. می ترسم. » می ترسم از شاخه های سست درختی که خشکیده لای حیاط دنیام. از نگاه تو که سرد باشد یک وقت. از هجوم آدمهایی که نمی شناسم. از رد شدن این همه قطار سیاه، که به مقصدی بی انتها چشم می دوزند. می ترسم این باران تمام دنیا را پر کند از خودش و فراموشی بگیرد این کوچه های مرده را. این تصویر های مات و تبدار را. که خیال کنم، شبی، پایان درخت ها باشد. پایان همه آدمها. بغض می بارد از چشم هات. چقدر دلم می گیرد از این شب های بی اختیار. این شبها، که حرف دارد، که درد دارد، اما صدایی از دیوارها در نمی آید. نه به گلایه ای، نه به خاطره ای.


نبش قبر؛ کنتراست کشیده آدمها

1390/11/01 - 14:15

همیشه، مانده بودم این کنتراست بی همتا چطور شروع شد. این همه رنگ های شاد، این همه لبخند پهن سرخ، تو بودی در انزوای پنجره خاکستری اتاق من، که باز میشد رو به زمستان و کلاغ ها. دلقکی با کفش های قرمز بزرگ. هیچ گاه نفهمیدم. نمی دانستم چشم های تو را باور کنم یا آن لبخند نیمه کاره را! و همین شد که حالا، سال های سال است که تو از پشت شیشه های بخار کرده تب دار، آرام تر از همیشه ساکنی در خیال من و درخت های ساده خالی. آن وقت ها خیال می کردم تو که باشی و این همه کنتراست زیبای رنگ ها ... این که کلاغ ها مدام در گوشت قار قار کنند و من ببینم که چه بی تفاوت لبخند می زنی و می گذری! انگار نه انگار سوت بکشد در ذهنت خنده های مضحکانه این ابلهان تاریخی، ... یا اصلا نفهمی یک مشت دیوانه ها از زنجیر رها شده اند برای انهدام قرن های یکنواخت بشریت! ... یا شاید همیشه فکر می کردم تو از آن آدمهایی که هیچ کس دوستت نداشته و چسبیدی بیخ گوش یک انزوای خلوت خاکستری. با همان رویاهای شاعرانه ات! تمام شد! ... تمام شد! هیچ کس ... هیچ کس دیگر، تو را یادش نیست. « حالا می فهمم! » من دور بودم. گاهی فکر می کردم چقدر ابلهانه می خندی! خسته شده بودم از صورت معصومانه خنده دارت! از همین خیال ها که مردم می کنند. «حالا می فهمم! » چه دلی داری تو! هیچ وقت، هیچ کس، چشم های تو را ندید، دلقک عاشق! حالا خوشی با کلاغ ها. 

 

حالا، شده حکایت من. دلم که می گیرد، هوایی می شوم بنشینم در انزوای سپیدی های بی انتها، و مدام قار قار کلاغ ها باشد و چشمهایم، انقدر تیره باشند که دیگر هیچ کس، هیچ گاه یادش نیفتد. و خیره بمانم به نور ماشین ها ... که کنتراست همان هوای خالی و ساده را برایم تداعی می کنند. 


نغمه های تنهایی، یا گوریوی من

1390/10/30 - 13:36

دیگر مهم نیست، چی باشم، کجا باشم. اصلا آخر حرف های تو برفی و سرد. و ببافی که زیبا بودم، شعر ببافی از نورهای مات، شبهای بی کرانه ترقی من، همانجا که ستاره ها گم میشدند لای نگاه مات عبور ابرها، انقدر رنگی میشدند دانه های بلوری برف، که صدای جیغ ها و حرف ها و عشق ها و شورها می خوابید لای ذهن مرده ای که سالهای خیلی بعد، در اتاق سیاه و سفید خودش مدفون میشد. با یک لیوان سیاه و سفید، که لب به لب پر میشد از نسکافه خوش عطر همه خاطرات، همه مهرها ... « دیگه مهم نیست، اینکه کی هنوز هست، کی برای همیشه رفته دیگه، تا آخر همون لحظه لحظه های نگاه تو، که می تابید لای آواز زنی که ازش برام فقط یک بغض سوزناک و عمیق باقی مونده. » دلم گرفته برای محتوا، برای چشم من، برای شعور تو حتی، « برای گل سرخی که همین طور رها شده زیر بارون تا یه عابری، کسی، حتی یک بچه هم نبیندش، لگدش کنه خیالت راحت بشه که دیگه همین یه ذره جا رو هم نداریم. » تا ابد، تا چشم های من که به حادثه تلاقی همه امتدادها، همه خاطره ها کشیده است. چی بهتر بود؟ حرف مرگ بی سبب، یا حرف شاهزاده قصه های کودکی، که در نگاهش همه چیز زیبا بود و آرام. اصلا آخر حرف های تو آدم برفی، با همان کلاه قرمز و دست های چوبی، که شال قرمز تو بر شانه های بی بغض و تلخیش چقدر آرامش بخش بود. که من بخندم، که تو بخندی ... به آخر حرف های تو. « انقدر دلم تنگ شده برای عکس کهنه دیوار اتاقی که دیگه نیست، خراب شد سقفش، و شد یک اتفاق دور. » چقدر صدای رد شدن ماشین ها را از روی این برف چسبنده دوست داشتم. و هیچ وقت، هیچ کس نفهمید ... 


از نگاه حقیر تو به سنگ فرش ها

1390/10/27 - 15:52

یخ کرده تب حرف ها و مصداق های طولانیم، لای سرمایی که می شود از دور و بر شمایل این راه دراز دید. از نگاه حقیر تو به سنگ فرش هایی که یک روزی خیلی زیباتر، خیلی جاودانه تر بود می دانم که می رسی، از خواب های من که شبیه مرده های به جا مانده از فیلم های سینمایی خیلی قدیمی، خیلی سیاه و سفید و کهنه اند. « مردهاش سبیل دارند همه گی، و زن هاش شبیه جوانی های بی بی بود که چادر گلدارش همین طور بی اختیار، پهن میشد روی شونه هاش. دلم، انقدر از پریروزی که صدام کرده بودی گرفته که خرافاتی شدم. به دیوار دست می کشم شاید اون ورش بشه به آزادی رسید. به صداها خوب گوش میدم شاید این لیوان که یادگاریه برام اذان بگه. جان لنون بخونه تو همونجور سیخ وایستی گوشه دیوار، که آقا به خدا من به کسی فحش نمی دم. ما تو خونمون یه آقایی هست، شب به شب قصه میگه از فردوسی میگه حالا اینکه کی هست زیاد مهم نیست. ریش درازی هم داره. میگن خواب می بینی، میگم نه میاد به خدا ... میگن، هیچی بگذریم. » از نگاه حقیر تو به سنگ فرشها که یک روزی خیلی زیباتر، ...


همیشه وقت کم میاد، برای همه دردهای آدم


در اتاق کوچک طاعون

1390/10/21 - 01:04

کاش خنده های تو نبود. درد بود و من، به هیچ چیز دلخوش نمی شدم


بی بنیاد

1390/10/20 - 00:18

اینجا زندگیست، اینجا حرفهای من به درخت ها آویخته می شوند، تا شبیه میوه ها باشند


هوشم ببر

1390/10/18 - 11:16

حکایت ماست، چشم های بی قرار، و دلی لرزان از نیمه شبهای طولانی


پرتره الهی

1390/10/17 - 00:43

می خوانی، قصه در گوش بی اختیار آدمها، که دنبال هر چه هست، هر چه واقعیت دست نویس است و هیچ نیست، اما در اختیار تو نیست. نه آفریده می شوند دیگر، نه می میرند دیگر ... و چون سیاهی چسبناک، پوشانده اند سطح بقای هر چه که بود و نبود. می خوانی، قصه در احوال بی کسی درختها، پرنده ها و عشق ها ... نه آفریده می شوند دیگر، نه می میرند دیگر، ... اپیدمی شده حرف ها و عقل های تکراری، آدمهای تکراری، و نقاش دل شکسته مرده پای دیوار، پای پرتره نیمه تمام پیرمردی کهنه بر مزار سیب زمینی داغ ... انقدر که از داغیش شاید، چشم های فراموش شده اش تر شوند. می خوانی، قصه بر چراغی که مرد. خواب بود، گذشت، جا مانده ویرانه های مدرن، قصه های تکراری ...


عرفان سبز با طعم نعنا

1390/10/15 - 20:00

شماتتم می کنند، تمام لحظه ها، تمام دنیایی که اسیرم کرده است. تمام بندهایی که به خودم می بندم و زیر تقلای خودم، پیر می شوم. که بزرگ خواهم شد. که خواهم آموخت ...  

مگر چقدر لیاقت دارد زندگی؟ 

برای من دیگر چه فرقی خواهد داشت، طول و مقیاس عمر. دلم برای پیرها می سوزد. ندیده عاشق شدند، ندیده رشد کردند و حالا، خسته و عاصی، تبدیل شده اند به پرتره ای ناتمام، که ساعت ها را هم دیگر نمی فهمند. این همه امید، این همه صبوری و اشتیاق، وقتی نگاه تو آبی نیست، دیگر چرا باید باور کنم، بزرگ خواهم شد، که خواهم آموخت ... 


هوای گریه دارد، هبوط

1390/10/15 - 12:32

جای سوال ندارد، دست های تو. دویده بودم راه مقدس عشق را تا حس کنم می توانم ببینم، می توانم گام بردارم و می شود نگاه کرد تو را. جای سوال نداشت، دست های تو، تا اینکه زدند ساقه نحیف زندگیم را. و پر شد حالم از حضور خالی چشم هایی آبی ...


مرا در آغوش اسب ها

1390/10/14 - 00:05

و چشمان من، و خیال های تو، باران می بارد ... بی نگاه، بی دلیل


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>